آثار: حمید رضا رضوی

۲۰۱۰/۷/۳۰

کاش زندگی، کنترل+زد(ctrl+Z) داشت

ای بابا. از کجا بگم. این روزا زندگی سیاه و قیری شده. آدم نمی دونه از کجا می خوره. همه چی شده پول. دلم خیلی گرفته. به هر کی دست میدی بهت پشت میکنه. به هر کی خوبی میکنی، فکر میکنه وظیفته! نمی دونم از کجا به اینجا رسیدم ولی هر چی دستمو گذاشتم رو کنترل+ زدِ (Ctrl+Z) کیبرد (Keyboard) زندگی هی اِرور (Error) میداد که آندو (Undo) بی آندو. حتی نمیشه یه (سیو از) (Save as) تا این مرحله رو گرفت و یه فایل (File) جدید تو زندگی باز کرد. نمی دونم این تیم خداوندی از کی از مخلوق خودش عقب موند که الان من برام سوال بشه که پس چرا نمیشه تا مرحله جنینی کنترل زد (Ctrl+Z) بزنی یا کلییر آل هیستری (Clear All History) کنی و از دوباره طرحی نو در اندازی؟ عرفان و سلوک هم فقط تو خواب جواب میده و همین که چشماتو باز میکنی میبینی تو همون سگ دونی هستی که بودی. تازه سلوک کردن با گوگل ارث (Google Earth) هم حالش بیشتره هم کلی دقیقتر و باحالتره. اگه من تو تیم خداوندی حاضر بودم حتماٌ یه نقدی به گروه میزدم که ای بابا این آدمای ناچیز ببین به کجا رسیدن که حالا دارن شاخ میشن اون وقت الان 60000 ساله نتونستیم یه آندو ساده رو ورژن جدید این بشریت وارد کنیم. این تیم خداوندی هم کاراش مثل شرکت ماکرسافت (Microsoft) همش تکرار قبله؛ فقط هی همون محصول قبلی رو بَزک می کنه، رنگ و لعاب میده، آدم فکر میکنه دیگه این آخرشه. ولی بعد که باهاش کار میکنی می فهمی این همون قبلی یَس؛ تازه یکسری از امکاناتشم دیگه در دسترس نیست. اگه این تیم خداوندی میذاشت کسایه دیگه یه دستی به سیستم عامل بشریت بزنن شاید وضع ماها بهتر از این میشد. آخه چرا انقدر انحصار طلبی خدا؟؟؟ منظورم ماکرسافت بود!!!

۲۰۰۹/۱۱/۲۴

بی پرده

در سالوی کپی شده در شمال و جنوب این شهر، چه فصلی جاری ست امشب؟

 پسرک  تبر از نره اش می سازد، از درد جماع ناخواسته  و به خود می پیچد

مردکی مُخنّث زاده، مأبون وار به او می نگرد

زاری اش، هرزگی و دگر آزاری آن اَمردِ پلید افکار را به بیکران می برد

از این پس دیگر او اَبر-مردی والا صفت است، دست نشاندۀ قاضی

و تبرئه خواهد شد یا که التزامی بر اخلاقش ادا می شود

بی محکمه، پسرک، ایستاده برچهار پایه، تا ابد به خواب خواهد رفت

دخترک، دیشب زنی بالغ شد تا امروز با همان چهارپایه به معراج اجباری رَوَد.

های مَردم، دلکم ریخت از این بی ثباتی

پس چرا گریه ای سر نمی دهید همگان؟

پس چرا آیه ای نازل نمی شود این روزها؟

فتوا و گناه که همه در دستان توست

ما مخلوق جبر توییم

مانده در گِل و لای افکار پوسیده و مسموم

بوی فضله ای برخاست

این برهنه زن کیست که در بستر من می لولد؟

کهنه ای آرید. نه، آب غسل هم کافی نیست

گر آلتم را در زمین بَرَم، دست به این هرزۀ دین دار که شب، توبه کنان می گرید نخواهم مالید

این قوم، هرزگی را در کشتار نمی بیند

این فاحشۀ ذهن توست که خواهان همبستری با من ِ کافر است

 من، دروغم از عریانی آن زن، برهنه تر است

اما اینجا همه عاشق هم خوابی با کلامم هستند

دروغ ِ تو مشکل ما نیست

من از راستِ تو می ترسم

همه افکار پَلیدت حقیقت دارد

 تو به آن آیۀ مسموم دل بسته ای

و اینک انسان، حقوق گربه ای را تدوین می کند و نگران انقراض تمساح هاست

و تو باز حق داری، تا من و افکارم را به سیخ بکشی

در این ناکجا آبادِ تمدن تهی

مسدود شده ایم از هر سو

اما از میانۀ همین انبار گـُه، رایحۀ خوش آزادی در سَرمان می پیچد

بگذار فریاد کنم که : من می اندیشم، پس هستم

و تو از اندیشۀ گذشتگانت زاده شدی

پس بگذار خاک  بر این پوسیده افکار نهیم و طرحی نو در اندازیم

کاش آنروز، همین امروز، فرا می رسید

کاش آنروز، همین امروز، فرا می رسید.

 

2/9/7009

حمید رضا رضوی

حرف آخر

روزی که سرت را بر تپشهای دلم می گذاشتم

تا صدایش دستهای گرمت را پر از عرق کند

دست سرد خود را به سوی مرگ در زمین فرو می کردم

و تو به آسمان می رفتی و من در خاک سرد، نفسهایم بوی تعفن می گرفت

کرمها تنم را هر روز می خورند و مرگ سراسر وجودم را گرفته

من سالهاست که مرده ام

این را با تمام اجزای گند گرفته ام فریاد می زنم

من اشتباه کردم؛ اعتراف می کنم که با دستهای خود خاک سرد اعتماد را بر سرم ریختم

و نفس های سردم را به گورستان عشق سپردم تا مرا "بی نام" دفن کند

و سگ ها از قبرم استخوان بدزدند

حتی یک روز هم آرام نبودم که از درد تنهایی رها شده باشم

و اطرافم پر از انسانهایی است که مرا زنده نگه داشته اند تا تحقیرم کنند و بیشتر تنها شوم

از پشیمانی می گریم و خود را هرگز نمی بخشم

عشق پوشالی من کلاغ ها را می ترساند

من مترسک بی روحی بودم که چشمانم را بر همه چیز بستم

و با سوز بادها خودم را سوزاندم و بر خاکسترم فاتحه می خوانم

"من مرده ام، نه از مرگ، بلکه سالهاست که از زندگی مرده ام"

می خندم و می سوزم

این نباید ها بودند که گرفتارم کرد

و عشق نبایدی است که هرگز طعم شیرینی نخواهد داشت

زهر عشق گلویم را خشک می کند و من هرگز پادزهری برایش نمی شناسم

و با تمام وجود سر می کشم طعم تلخ ترین لغزشی را که کردم

من هیچ چیز نیستم. من ارزش شنیده شدن را هم ندارم

روزگار خواهد گذشت و من پست تر خواهم شد

از درون خواهم سوخت و همه ، صدای خنده هایم را می شنوند.

عربده می کشم و همه می خندند ، آری من کر شده ام

زار می زنم و هم می خندند ، آری من کور شده ام

من از تکرار خودم هم بیزارم

هرگز خودم را نخواهم بخشید؛ هرگز.

این شیرین ترین اعترافی ست که به آن پایبند خواهم بود...

من بخشیده نمی شوم و ثانیه شمار زندگی، هر چه سنگینتر این را در سرم فرو می کُند.

یخ در آتش تبخیر می شود و آتش در من، خاکستر

این لحظه ای ست که نباید شنیده شوم

و خاموش می شوم با کوله باری که خُردم خواهد کرد

و دیگر لب بر نخواهم گشود

این تقدیر من است که خرد شوم و روزۀ سکوت بگیرم

چرا که لب گشودنم جز سیاهی چیزی را به ارمغان نخواهد آورد

پس بخند، چون من لال شده ام و خواهم سوخت.

 

 13/10/7008

حمید رضا رضوی

غم

می بوسمت بی هیچ طمعی

و می خواهمت بی هیچ خواسته ای

نه لبانت را لمس می کنم، نه به تو می رسم

در آغوش می گیرمت بی آنکه بدنت را لمس کرده باشم

و به تو می اندیشم با تمامی کودکی ام

من، عشق را با تو فهمیدم

عشق یعنی تنهایی . . .

 

8/12/7008

حمید رضا رضوی

۲۰۰۹/۹/۲۴